برچسب: تکراری,
نویسنده: آرمان شجاعی
حالا مدتی ست که در فضای خانه پخش شده. در تمام ذرات هوا. در تمامِ سلول های خانه. در آنجا و آن زمانی که حواسمان نیست. بر پیشانیِ سفید و کوچکش. بر پوششِ آرامِ تنش.
حالا مدتی ست که خودش را بین ما تقسیم می کند. اندکی با من می آید وقتی از خانه بیرون می زنم. دستش را می گذارد خانه تا دستهایش را بگیرد. پاهایش را می برد سمتِ خانه ی پدری. آغوشش اما خودش دنیایی ست پراکنده تر از تمام آنچه بوده و هست. همه جا. همه جای زندگیمان در آغوشش لمیده ایم. با ترسهامان. با عشقهامان. با خلوتهامان
یه بشقاب بزرگ عشق بی پیرایه
یک پیاله گل سرخ
یک کف دست نان صداقت
از شکر خودت هم کمی بریز تا شیرین شود
این صبحانه عشق است با تو خوردن صفا دارد …
برچسب: عشق,
نویسنده: آرمان شجاعی
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید / وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب / به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز / که گرد عارض بستان بنفشه دمید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب / که رفت موسم حافظ هنوز می نچشید
برچسب: نوروز,
نویسنده: آرمان شجاعی
قلبم تند تند میزند؛ دوستت دارم یا دارم میمیرم؟ تند تند شعر مینویسم؛ حرکت کردهام یا بُریدهام؟ حرفت را هم که میزنی نمیفهمم به من نزدیک شدهای یا ازت دورم؟ میدوَم سوی دیوار و از خیابان پرت میشوم بیرون سرم را به باد میدهم، دستانم را به جوب قلبم تند تند میزند دوستت دارم یا مردهام؟
برچسب: زندگی,
نویسنده: آرمان شجاعی